۱ فروردین ۱۳۹۱

بهار

كارن جواهري

بهار از نغمه خوانی چکاوکان بیدل و اسبان مست و دلهای شوریده جوانه می زند .
زمین در زایش دوباره اش تولدی نو به تن کرده خود را در بزمی شاعرانه در حیطه ی
نقاشان جلوه گر می کند .


سبزی خاطره انگیزی بر پهنای دشت ، خود نمایی می کند .
وبلبلان در عطری خاطره انگیز به ترانه خوانی از سینه های عاشق شان آوازهای قدیمی سر می دهند .
چابکسری حیران ، خیره سری جوان ، در خاطره دخترکی پریشان احوال در خیالات خویش
به رجز خوانی ، جفتک پرانی می کند .
مادیان های مست پا در پا شوره ی رودخانه ها ، کرده و تن سر ما زده را به برف های آب
شده می سپا رند .

و اینجا دهقان شب زده در خواب شب پره ها همسر خود را از بالین قحطی زده زمستان می زداید .
دهقان از پشت پرچین های یخ زده ، ذوب شدن برف ها را به تماشا می ایستد .
چه بهار دل انگیز و زیباییست .
از لابه لای شاخساران زاغک جوان تن به عرض اندام میکند و بالهای سیاه خود را بالا و پایین
میبرد . چه بهار خوش آهنگیست .
پیرزن شوی مرده ، کرسی خانه را ، خانه تکانی می کند . نوه گان همه در انتظار بهار خوش الهان
پیرهگان تنگ را از تن بیرون می کنند و بی مهابا پدر را به سراغ بازارهای در هم برهم شهر می کشانند .



مادر از پس چارقد گل گلی نگاهی به قد و بالی بزان و کودکان خود می اندازد .
انگار همهگان را او زاییده است .
و چه مهر بانانه به مرغکان خود دانه می ریزد .
عجب بهار پر بهانه ای .
کدخدای ده با سگان شروع به واق واق می کند تا همه گان قبل از همه او را میمون کنند .
کودکان ده بی هیچ تلنگری به پایین وبالا ی ده چوب سواری می کنند .
بهار ، بهار
چه بهار بی بهاریست .

آیا کس دیگری مانده است ، که از خواب زمستان بر نخو استه است ؟
آیا کس دیگری با زمستان به خواب رفته ، که بر نخواهد خواست ؟

زمین می درخشد این بار بی هیچ منتی و می زاید بی هیچ دردی ، و من ،
زمستان زده ی خواب در خوابم و درد می کشم از مردمانی که خود را از خواب بیدار نمی کنند .

اگر زمستان بگوید :
بهار در دل من است ، چه کسی سخن او را باور می کند ؟
در هر بذری اشتیاقی نهفته است . چشم هایتان را به خوبی بگشایید و بنگرید ، عکستان را در همه ی عکس ها خوا هید دید ، گوشها یتان را خوب بگشایید و بشنوید ، صدایتان را در همه ی صداها خواهید شنید .
بهار در راه است . بهار در راه است .

سر خوشانه ، مست ، گیج از تمام لغات ، وا مانده از تصویر ،خیالم را به رویا هایم هدیه می کنم
و در بهار ی که می زاید ، زاده می شوم .

چه خوش بهار دل انگیزی وچه بهار خوش دل انگیزی .
از کوچه های سرد بالا و پایین میروم و از بوق نای گلویم فریاد سر می دهم .
که هیهات در چنین بهاری
مردگان بیدارند و بیداران خاموش

و من

مرده اندر خاموش هستم که فریاد بر آوردم .
عشق برزخی ست در بیداری
و رویایی ست در جهنم خواب

هیچ نظری موجود نیست: